شنبه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۳
آه باران، ای امید جان بیداران

امروز مردِ در پادکست می‌گفت یک جایی در زندگی فهمیده که اگر بتواند با خودش مهربان باشد، می‌تواند با دیگران هم مهربان باشد و اگر خودش را ببخشد، می‌تواند دیگران را هم ببخشد. فکر می‌کنم که می‌فهمم چه می‌گوید؛ از نوعی شفقت عمیق حرف می‌زند. شفقتی که در یگانگی به کمال می‌رسد. یگانگی جهان و خود و دیگری. همه‌اش با هم. شفقتی که در آن رفوزه شده‌ام. که مثل صفحهٔ مارپله، همان وقتی که فکر می‌کنم دارم چیزی را می‌برم، که خودم را درک‌ می‌کنم و حرف‌های عزیزانم برای بخشیدن خودم کارگر شده است، دوباره می‌بینم که سر خورده‌ام و در خانهٔ بیزاری درجا می‌زنم. بیزاری از پاها، انگشت‌ها، موهای کم‌پشتم، صورت لاغرِ خال‌خالی‌شده‌، چشم‌هایی که انگار خالی‌اند. بیزاری از رخوت‌های کش‌دار بی‌معنی، از پرتلاشی‌ای که ندارم، از همهٔ چیزهایی که می‌خواهم اما قدم‌هایشان را توی سرم برمی‌دارم، از ناتمامی، از به واقعیت نپیوستن، از حرف‌هایی که می‌زنم، رفتارهایی که می‌کنم، اشتباهاتی که تکرار می‌کنم. بیزاری از همهٔ آنچه که هستم و آنچه که با خودم و دیگران کرده‌ام.

شب است. از شب‌های نویددهنده‌ای که باد توی پیراهنم می‌پیچد و عطر و صدای باران همهٔ اتاق را پر کرده است. کبریت را برای روشن کردن شمع پیدا نمی‌کنم، این یعنی برای پاییز آماده نبوده‌ام. خواهرم در آغوش خرگوش محبوب خانه و کنار نفس‌های پدرم به خواب رفته است و قبلش دعا کرده که «هر آنچه حالا داریم» را از ما نگیرد. از من خواسته آمین بگویم و برای اطمینان مواردش را برشمرده: به خواب رفتن، آرامش، سقف، خانواده، باد، هوا، هوای خنک. بعد با چشم‌های بسته لبخند زده است.

زیر نور آباژور دست می‌کشم روی پوستم. روی انگشت‌هام. برای بار هزارم کتاب را برمی‌دارم. برای بار هزارم خیال‌بافی را شروع می‌کنم و برنامه می‌ریزم. برای بار هزارم با چشم‌های نگران، امید می‌بندم و مگر انسان چه کار دیگری می‌تواند بکند وقتی در تنش گیر افتاده است. امید به اینکه روزی از خجالت خودم درآمده باشم و طور تازه‌ای عمل کرده باشم. روزی که مارهای این صفحه به تنم نپیچیده باشند و دیگر از آن‌ها نترسم. روزی که بیزاری فراموشم شده باشد و در هوایی مطبوع، خودم و همهٔ آن دیگران را ببخشم؛ غرق در دریای شفقت.

آسمان هنوز دارد از شعف پاییز می‌غرّد.

+ شب‌بو